تا دیروز رسما هیچ حس نمیکردم که چی میخوام و انگیزه ام چیه ! دیروز که از هفت صبح تا هفت شب حدودا ده ساعت مفید فقط نوشتم و مطلب جدید رفت تو مخم تازه فهمیدم که میخوام ارشد شرکت کنم ! تا دیروز کتاب میخونم و تفریح میکردم و به ارشد هم فکر میکردم اما از دیروز به اینور وقتی هر استادی ده تا کتاب معرفی کرد و گفت تو هر کدومش میتونه نکته ای باشه فهمیدم که اگه بخوام قبول بشم باید یکمی چیز گشاد بازی رو بگذارم کنار ! (:
خیلی خوب شد که رفتم دنبال علاقه ام . یه جاهای از کلاس رسما خواب بودم ! ولی سطح هوشیاریم زمانی که به مطلب مورد علاقه ام (که همانا درد و مرض های انسانی بدون خین و خین ریزی ) میرسید ٫میرفت رو high !!
حالا که فعلا یا جو گیریم یا هر چی یه برنامه ریزی کردیم و میخوایم تو این هفت هشت ماه باقی مونده یکمی درس بخونیم بلکه رستگار بشیم . اینو گفتم نه برا اینکه بگم دارم میرم هفت ماه دیگه بر گردم !! اولا هیچ وقت توی عمرم یادم نمیاد انقدر درس خون باشم ! دوما اینکه من اصلا ادم با ثباتی نیستم و اگر هم جو گیر بشم که دیگه واویلا ! اصلا رو حرفم حساب نکنی بهتره ! اما میخوام بگم که قسمت پاسخ به نظراتم رو کنسل میکنم و همون های که واجب الجواب باشن رو میتونم بجوابم ! حالا یه چند ماهی اینطوریه ! شاید قبول بشم شاید نشم ولی مطالبی که دارم میخونم رو دوست دارم و این خیلی مهمه ! دولتی هم قبول نشم میرم آزاد ! بالاخره یه غلطی میکنم ((: اگر هیچی هم قبول نشم ( اصطلاح فرهنگیش میشه اگر هیچ پخی نشدم اخر سر )میرم رو بهشت وایمیستم تا زیر پام قرار بگیره ! خوبه ؟ (:
من چون قول دادم کامنتهای پست ۱۵۷ رو کامل جواب میدم و بقیه اش دیگه ...
قربون همگی
فعلا
میدونی اسم خسرو شکیبایی که میاد روزی روزگاریش میاد جلو چشمم . اونجا خیلی دوستش داشتم . بیشتر از پری و ..... دیگه باید بگم خدا بیامرزتت . |