<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[گیلاس خانومی هستم]]></title>
		<link>http://gili.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[۱۶۶- همچنان ادامه من خوبم]]></title>
					<link>http://gili.blogsky.com/1387/05/06/post-214/</link>
					<description><![CDATA[<P>حرف برای گفتن زیاد دارم . مخصوصا روز پنج شنبه که یه صحنه فیلم ایرانی بازی کردم و دقیقا مث این تو فیلمهای&nbsp;در حین صحبت کردن جلوی جمع از حال رفتم . دوستانم رسوندنم اورژانس و با یه سرم و دارو و اینا بهتر شدم . معده درد هم که به خاطر سو تغذیه بود و کلا حالت عصبی که داشتم&nbsp;همه اینها رو بگذار کنار یه شب بیداری و اینجا میگم شروع کم خونی مثلا (؛ خلاصه که زرتمون قمصور شد خواهر ! الان خیلی بهترم . میدونی حس و حال بی خیالی و تو این دنیا نبودن&nbsp;الان خیلی بهتر از اون حس حرمان و یاس و فقدان&nbsp; روز چهارشنبه ٬&nbsp;پنج شنبه بود. هر چی بود به خیر گذشت . </P>
<P>بیشتر از این نمیتونم بنویسم . حالت تهوع میگرم ! میام نت ولی کوتاه کوتاه .</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 27 Jul 2008 03:04:45 GMT</pubDate>
					<comments>http://gili.blogsky.com/Comments.bs?PostID=214</comments>
          <guid>http://gili.blogsky.com/1387/05/06/post-214/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۱۶۵- امان از این اعصاب قوی !]]></title>
					<link>http://gili.blogsky.com/1387/05/04/post-213/</link>
					<description><![CDATA[<P>شدم یه تیکه گوشت که یه عالمه سردرد میگیرنی داره و&nbsp;درد معده اش میزنه به کمر و پهلوهاش&nbsp;! چشاش یه بند انگشت رفته تو و سر گیجه دهنش رو سرویس کرده . </P>
<P>&nbsp;هر چی میکشم از این اعصاب قوی و فولادیمه ! </P>
<P>فقط خواستم بهتون بگم خوبم (:</P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 25 Jul 2008 19:08:11 GMT</pubDate>
					<comments>http://gili.blogsky.com/Comments.bs?PostID=213</comments>
          <guid>http://gili.blogsky.com/1387/05/04/post-213/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۱۶۳- جکوزی درمونی]]></title>
					<link>http://gili.blogsky.com/1387/05/01/post-211/</link>
					<description><![CDATA[<P>آیدا امده میگه زن دایی میدونی اگه بابام به دوستش بگه دوستش به خواهرش بگه خواهرش که مسئول استخر رو باز فلان جا هست میتونه برامون بلیط بگیره اگه با تخفیف بگیره سه تا میده اگه بی تخفیف بگیره هر چقد بخواد میتونه بگیره اونوقت ما همگی میتونیم بریم استخر تفریحی فلان جان ! میگم ایدا جان این همه اگه اگه کردی قبلش به این فکر کردی که اگه یکی از ما ها پریود باشه تمام اگه هات مالیده شده عزیزم ؟ </P>
<P>تو اون دورانی که کمر دردم خیلی شدید بود ! ( که با گذاشتن بالش بین زانو ها و پوشیدن کفش طبی و بالا نگه داشتن یکی از پاها وقتی که مجبورم سر پا بایستم تا حد زیادی بهتر شدم ) بنا به توصیه دوستی رفتم استخر که از جکوزیش هم استفاده کنم ! خوشبختانه مهارتهای شنای خود اموزم هیچ کدوم از یادم نرفته بود و خیلی راحت شنا میکردم ! فقط یه چیزی به شدت من رو عصبی کرد تو استخر ! تا دلت بخواد تو استخر پر بود از پیرزن ! من سانس صبح زودش رو رفتم و فکر نمیکردم انقدر پیر زن یه جا تو عمرم دیده باشم ! اولش فکر کردم از سالمندان اوردنشون گردش علمی ولی بعد متوجه شدم که نه عزیزان دل همشون به توصیه دکترهاشون باید تو اب پیاده روی کنن ! تا استخونهاشون قووم بیاد ! اولش حس انسان دوستی و احترام به بزرگتر باعث شد از مسیرشون برم کنار ولی باور کنید یه ذره مراعات حالیشون نبود ! دقیقا تو این سالن های ورزشی دیدی وقت استراحتشون یا تایم مربی این پسرهای جوون میان سه نفری کنار هم وایمیستن و سالن رو تی میکشن ! دقیقا به همین حالت چهار تا چهار تا پهلو به پهلو هم راه میرفتن بدون کوچکترین تغییر مسیری ! چهار تا ردیف چهار تایی در جهت عکس هم در نظر بگیرید که خیلی اروم تو اب حرکت میکردند و با هم حرف میزدن ! همشون هم یا داشتن از عروسشون بد میگفتن یا از دامادشون که دختر دست گلشون رو اسیر کرده ! </P>
<P>من چند بار در طی پروسه شنا به توده های نرم و پر از چربی میخوردم و مث توپ پرت میشدم عقب ! حالا یا با سر خورده بودم&nbsp;به باسنشون یا شکمشون !! تو اینجور موقع ها هم میرفتم همون زیر اب مینشستم تا نفهمن باز من بودم (: . یکمی که بدنم نرم شد از استخر در امدم و رفتم جکوزی ! اونجا هم کلی بهم چپ چپ نیگا کردن که تو چرا امدی اینجا ! اینجا مخصوص افراد بالای هیجده سال هستش ! با نشون دادن شناسنامه بهشون ثابت کردم که من هیجده سال و هفت ماه سن دارم و مجاز به استفاده از جکوزی هستم !حالا اب جکوزی هم داره قل قل میکنه از بس جوشه ! منم انگشت شستم رو کردم تو اب تا یواش یواش عادت کنم به اب و برم بشینم توش که یه مرتبه یکی از پیر زنها که گمونم مادر بزرگ حضرت نوح بود من رو کشید تو اب جوش و گفت یهو بشین اینطوری میمیری ! من از شوک اون قدرت تو اون بازو ها یادم رفت چقدر اب داغه ! تازه بدنم به اب داغ عادت کرده بود و بدنم نرم شده بود که یه مرتبه برق رفت ! (: ولی بلافاصله موتور برقشون رو برای بعضی قسمتها روشن کردن ولی قسمت جکوزی خاموش بود ! یکی از این پیر زنها رفته بود نشسته بود تو مسیری که اب داغ میزد بیرون و میگفت برام خوبه ! وقتی اب قطع شد با یه حالت عجیبی برگشته بود تو اب رو نیگا میکرد و میگفت چی شد ؟ خاموشش کردن ؟&nbsp;گفتم برق رفته مادر جان ! برگشته میگه یعنی ابش با برق کار میکنه ؟ ( خواستم بگم این یکی استثناعن بله ) اما تا امدم توضیح بدم براش یکی دیگه ازش پرسید که چی شده و اینم برگشته به اون میگه واااااا یعنی نمیدونی ؟ ( اخه خودش میدونست !! ) &nbsp;خوب این برق رو میکنن تو اب که اینطوری داغ میشه ! یکی دیگه بر گشته میگه یعنی چطوری با برق کار&nbsp;میکنه&nbsp;؟ من در حال کشش عضلاتم بودم که دیدم هشت جفت چشم به من زل زدن ! میگم ها ؟ میگن این آب چطوری با&nbsp;برق کار میکنه ؟ منم نه که بابام جکوزی ساز بود برا همون خیلی بلد بودم ! امدم بگم نمیدونم دیدم&nbsp;براشون چه فرقی میکنه ! گفتم این زیر&nbsp;یه سیم گذاشتن یه سرش لخته یه سرش&nbsp;تو پریزه &nbsp;وقتی میخوان اب رو داغ کنن سیم لخت رو میکنن تو اب !! ((: یکیشون برگشته میگه اونوقت اگه ما پامون بره رو سیم لخت برق نمیگیرمون ؟!&nbsp;گفتم نه مادرم سرش رو چسب زدن ((: (خدایا من رو ببخش بکش تیکه تیکه کن اصن&nbsp;)&nbsp;پیر زنه امده بلند بشه بره بیرون دستش رو ای ننه ام ای ننه ام یا علی یا علی گویان گذاشته رو شونه من منم تو اب وا رفته بودم زرت لیز خوردم و کلا رفتم تو اب داغ&nbsp;!! حالا این دستش رو بر نمیداره من بیام بالا !! همینطوری میگه ای ننه ام ای ننه ام یا علی یا علی &nbsp;!&nbsp; بعد که رفته بیرون بلند شدم سر جام نشستم&nbsp;با خودم&nbsp;قر میزدم&nbsp;از کی تا حالا من حضرت علی شدم ؟!!! خوب میگفتی خودش بیاد بکشتت بیرون ! سوار من شده میگه علی علی ننه ام ننه ام &nbsp;!! /:</P>
<P>اخر سر یه پیر زن خیلی چاقی امد تو جکوزی همچین که نشست نصف ابش با چند تا از پیر زنهای سبک وزن ریخت بیرون ! بعد به من میگه تو برا چی نشستی اینجا ؟ تو که چاق نیستی ! منم که دیگه امپرم رفته بود رو درجه سگیتم برگشتم بهش با حرص گفتم من سرطان اوکسی توسین دارم دکترم گفته جکوزی برام خوبه ! از نظر شما ایرادی داره ؟ ( تنها راهی که میشه با این پیر زنها ارتباط برقرار کرد از طریق همین نقل قول های پزشکیه) همچین با این دست زد تو صورتش و گفت &nbsp;ای خدا مرگم بده که پشیمون شدم از حرفم &nbsp;بعدم ییهو همشون باهام مهربون شدن ((: </P>
<P>اخرم زنده امدم بیرون از استخر ! ولی حس میکردم سی سال به سنم اضافه شده ! آخه&nbsp;بچه کوچیکه جمع من بودم ((: </P>
<P>پ.ن:&nbsp;اون چند نفری که از من ادرس اون وبلاگم رو خواستن .&nbsp; من بهشون ادرس میدم . فقط یکمی صبر کنید تا من ارشیوم رو پاک کنم . امیخوام یه تعداد کمی&nbsp;رو اونجا داشته باشم دورم و یه وبلاگ معمولی مث طعم گس . پس همچین&nbsp;تحفه ای هم نیس فقط متاسفانه به کسی که نشناسم نمیتونم ادرس بدم . &nbsp;</P>
<P>فعلا (؛</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 22 Jul 2008 03:12:54 GMT</pubDate>
					<comments>http://gili.blogsky.com/Comments.bs?PostID=211</comments>
          <guid>http://gili.blogsky.com/1387/05/01/post-211/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۱۶۲- خبر رسانی اسو شیت تو پرس]]></title>
					<link>http://gili.blogsky.com/1387/04/31/post-210/</link>
					<description><![CDATA[<P>خانوم ها و اقایون محترم ٬ وظیفه شرعی و عرفی خودم میدونم که شما را آگاه کنم ! تا&nbsp;فردا روزی که اتفاق افتاد نیاید بگید گیلاسی میدونست و به ما نگفت ! &nbsp;</P>
<P>این انور سادات رو که یادتونه ؟ ای بابا چرا یادتون نیس همش مال&nbsp;۲۸-۲۹-۳۰ سال پیشه ها !! (تا حالا تو عمرتون تاریخ به این دقیقی دیده بودید ؟ نه جون گیلاس دیده بودی ؟ ) به هر حال این پدرمون جناب انور سادات در همون سالها رییس جمهور وقت مصر بودن ! ایشون در سال ۱۹۷۸ در کمپ دیوید با کارتر رییس جمهور وقت امریکا و بگین رییس جمهور وقت اسرائیل پیمان صلح امضا کرد ! بعدش چند ماه بعد از این پیمان یه روز توی یه رژه یه آقای به نام سروان خالد اسلامبولی تشریف اوردن و یه خورده این اقای انور سادات رو ترور کردن و کشتن ! بعد هم خود این خالد اسلامبولی رو گرفتن و به شهادت رسوندن !!!!!! از اونجای که ما ایرانی ها در هر ماجرایی که بهمون مربوط نمیشه دخالت میکنیم و نخود همه آش ها هستیم ! ( از بس تحویلمون میگیرن !! ) بلافاصله بعد از به شهادت رسیدن شهید خالد اسلامبولی برداشتیم یه کوچه رو کردیم به اسم کوچه شهید خالد اسلامبولی ! ((: این اتفاق اوائل انقلاب رخ داد و همین شد عامل قطع رابطه ایران و مصر ! به همین راحتی به همین خوشمزگی ! </P>
<P>بعد ها از خاتمی به اینور حتی خود این جناب اقای رییس جمهورمون آقای توهم توهم نژاد هم برای بهبود رابطه ایران و مصر اقداماتی کردند و یواش یواش داشت با شرط اینکه اسم اون خیابون رو عوض کنن تا رابطه برقرار بشه همه چی درست میشد که باز یه گروه نمیدونم چی چی انصار اسلام سرباز فلان جا&nbsp;میان و یه فیلم میسازن به اسم ترور فرعون که توش همین صحنه ترور انور سادات توسط خالد اسلامبولی هم هست ! اقا چه عرض کنم دیگه باز میونه ایران و مصر به چیز رفت و هر چی اینها مقدمه چینی کرده بودن مالیده شد به سلامتی !! </P>
<P>البته خبری که من وظیفه شرعی و عرفی خودم میدونستم خدمتتون عرض کنم خبر کشته شدن انور سادات یا خالد اسلامبولی نبود ! گرچه انگار همین دیروز بود ! البته دو سه سال بعد از دیروز که من به دنیا امدم ! به هر حال خواستم بگم که دارن یه فیلم میسازن تا توش خمینی ما رو مسخره کنن !! ای ملت نفسسسسسس کششششششش !! حالا نکشششششش ! حالا بکشششششش !&nbsp;بسه بشینید خیلی خودتون رو ناراحت نکنید ! فوق فوقش از این به بعد به خمینی هم میگیم گل محمدی ! ((:</P>
<P>حالا چرا من انقدر چونه دستم برا نوشتن گرم شده که تو یه روز سه تا پست نوشتم ! خوب چون ذهنم پویاس ! دلم گرفته و .... چه میدونم ! اینم یه جور غصه خوردنه دیگه ! مدل گیلاسیشه !! </P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 00:22:31 GMT</pubDate>
					<comments>http://gili.blogsky.com/Comments.bs?PostID=210</comments>
          <guid>http://gili.blogsky.com/1387/04/31/post-210/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۱۶۱- پشه کش مقطوع النسل کننده]]></title>
					<link>http://gili.blogsky.com/1387/04/30/post-209/</link>
					<description><![CDATA[<P>میتونم به جرات بگم که از وقتی که سی و خرده ای دادیم و یک مهتابی شارژی خریدیم برا بی برقی های شبانه دیگه هیچ شبی برقمون نرفته ! حدودا دو یه سه هفته اس که صبح ها یا ظهر ها یا عصرها برقمون میره ! </P>
<P>چند وقت پیش به یه بنده خدایی سفارش کردیم که مسیرش به توپ خونه خورد برا ما یه پشه کش بخره&nbsp;. از اینهای که پشه یا مگس&nbsp;که بهش بخورن منفجر میشن ! (فکر کنم&nbsp;منو افشین&nbsp;کمی حس سادیسمی از نوع ازار و اذیت حشرات (شاخه جدید علم سادیسمیک ) در خونمون&nbsp;داریم ) . من پشنهاد کردم که طرح رو میزیش رو بخریم یه گوی هست که برقیه و حشرات رو جذب خودش میکنه و به محض تماس یه شوک الکترونیک و بومممم ! ولی افشین گیر داد که نه از این راکتهاش بخریم ! راکتش هم اینطوریه که مث راکت میمونه دیگه ! یه طرفش چراغ قوه هست و یه شارژر داره و وقتی دکمه اش رو فشار بدی یه جریان برق خفیف تو سیمهاش میپیچه و اگر به مگس یا پشه بخوره همون بومممم ! از اونجای که تو خونه ما همیشه حرف حرف منه اخر سر این راکت امروز به دستمون رسید ! روش کارشم اینه احتمالا ! صب٬ ظهر ٬ شب ٬ نیمه شب و دم صب که غرق خواب هستی و حشره عزیز اذیتت میکنه باید از جات بلند شی ! به حشره عزیز بگی که یکمی همینجا منتظر باشه ! بری و راکت رو پیدا کنی ! اگر شارژ نداشت بزنی به شارژ ! نیم ساعت منتظر بمونی بعد بیای و به حشره عزیز بگی که میتونه از حالت انتظار در بیاد و با راکت بکوبی تو سرش ! به همین راحتی و&nbsp;به همین سرعت&nbsp;! دقیقا مصرفش مثل همون سوسک کش هست ! میری سوسک رو صدا میکنی واقای سوسک محترم یه لحظه میاین و وقتی امد ٬&nbsp;میگی دهنش رو باز کنه و بگه آآآآآآآآ و بعد یه قاشق سوسک کش&nbsp;میریزی تو حلق و بعدم یه شکلات بهش&nbsp;میدی که دهنش تلخ نمونه&nbsp; ! </P>
<P>حالا افشین خان قصه ما از صبح با همین راکتش داره تو خونه راه میره و التماس میکنه که یه پشه ای ٬ مگسی ٬ چیزی بیاد جلو دیدش تا پشه کشش رو تست کنه ! بنا به همون پاراگراف اول نه تنها هیچ پشته و مگسی تو خونه ما پیدا نشده بلکه تا شعاع سه هزار کیلومتریمون هم پیدا نمیشه دیگه ! (اگه تو ٬ تو خونت مگس داری پس بدون خارج از شعاع سه هزار کیلومتری خونه ما هستی ) بعد نکته ای که به شدت داره اعصاب من رو پاره و پوره میکنه اینه که افشین هر از چند گاهی با اون راکت مسخره اش میاد به سمت من و میگه یه مگس یه مگس پیدا کردم و راکت رو در حالی که روشنه به من نزدیک میکنه ! منم عصبی میشم و فرار میکنم و اونم دنبال من میکنه ! بعد التماس میکنه که بگذارم یه کوچیک رو من تستش کنه ! منم یه مرتبه شروع میکنم به جیغ و داد و افشین راکتش رو خاموش میکنه و من رو بغل میکنه و میگه خواستم از اون حالت درس خوندن در بیای و کمی&nbsp;تفریح کنیم ! حالا منم تصمیم دارم با راکت یکمی سر به سر افشین بگذارم تا تفریح کنیم (((: فکر کنم باز مقطوع النسل بشیم ! (((: </P>
<P>پ.ن : اون یکی وبلاگم رو انتقال دادم جای دیگه ! میخوام کسی ندونه من گیلاسی بودم حتی خودم ! میخوام حرفام رو بزنم .</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 19:03:32 GMT</pubDate>
					<comments>http://gili.blogsky.com/Comments.bs?PostID=209</comments>
          <guid>http://gili.blogsky.com/1387/04/30/post-209/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
